تبليغاتX
در حاشیه خودم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفيل عشق می‌بينم


در حاشیه خودم








اگه سهم من از دریای چشمات یه قطره اشکه

اگه لبخند قشنگت واسه من عین سرابه

دل خوشم به آسمونی که پر از ابر تو باشه

خنده گمشده من روی لبهای تو باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387 ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی

ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

در بزم من شکسته ای

در کام او نشسته ای

نوشی تو بر سنگیندلان

زهری به کام خستگان

من همان اشک سرد آسمانم

نقش دردی به دیوار زمانم

بی سرانجام و بی نام و نشانم

چون غباری به جا از کاروانم

آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا

آه ای خداااااااااااااااااااااااااااای مهربان

عشق تو خوابی بود و بس

نقش سرابی بود و بس

این آمدن این رفتنم

رنج و عذابی بود و بس

ای فلک بازی چرخ تو نازم

بی گمان آمدم تا که ببازم

ای دریغت که شد چشم سیاهی

قبله گاه من و روی نمازم

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی

ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر
هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو، چه ساده گذشتی از این همه احساس...
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


بالاخره همه نمره هام اومد واقعا خداروشکر که بخیر گذشت

امروز خستگی ام در رفت اونایی که هم کار میکنن هم درس میخونن میدونن که چقدر کارکردن با درس خوندن سختهاما خوب هر چیز بهایی داره شاید یه روزی این خستگی ها برام خاطرات شیرینی باشه!

تصمیم گرفتم که ترم تابستون نگیرم آخه همش ۱۳ واحد مونده ترم دیگه برمیدارم اینقدر کار معوقه دارم که وقت نکردم انجام بدم باید اونا رو انجام بدم یکیش دیر مراجعه کردن به دندانپزشکی بود که مجبور شدم دندونم رو بکشم از این بابت خیلی خودم رو سرزنش کردم اگه یه نصفه روز وقت میذاشتم این اتفاق نمی افتاد حالا باید ۱۰ برابر اون هزینه و وقت رو بزارم و یه دندون روکشی کنم! تازه آخرشم که دندونه خودم نمیشه و خیلی کارای دیگه که باید انجام بدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


خدایا:
        اگر نیستم آن که بودم
        اما تو همانی که بودی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


هیچ کس جز سکوتم مرا نمیشناسد !
سکوتی که در پهنای پنجره همیشه تاریک اتاقم گُم شده ...
هیچ چیز نمی تواند تنهائیم را پُر کند !
تنهائی غریبی که در شریانهای تنم جاریست ...
و هیچ لحظه ای نمی تواند مرا به اوج ببرد!
اوج ثانیه هائی که تار و پود گذشته ام را رقم زد
و چه زود گذشت ...
هیچ کس، هیچ چیز و هیچ لحظه ای نمی تواند
عظمت تنهائی دریا را با تمام وسعتش در خود جای دهد ....

 

بالاخره امتحاناتم تموم شد اما به احتمال قریب به یقین گرافیک می افتم. وقتی با شیدائیان کلاس بر میداری آخرشم این میشه دیگه! 

اینم یه نمایی از خوابگاه دانشگاه ! طبیعت رو داشته باشید!!!! خدارو شکر که من نزدیک تهران قبول شدم و مجبور نبودم برم خوابگاه والا اونجا از بین میرفتم کثیف شلوغ پر سر و صدا و ..... تازه تو اتاق کلی ملخ بود!! یعنی از بیرون می اومد اما ما که درز همه پنجره ها رو هم گرفته بودیم نمی دونم از کجا می اومدن! تا صبح فکر کنم ۴۵ دقیقه خوابیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد!

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387 ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


مثل تو کسی نیست

تو یک دنیای زیبایی

تو یک رویای بیداری

تو یک هدیه با ارزش از طرف خداوند برای قلبم هستی

ای همدم شبهای تنهایی

مثل تو کسی نیست

بعد از تو من نیز بعد از خودم هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد

                                                       تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار موی سپيد!
 
 
امروز با مادر و پدرم توی آشپزخونه نشسته بودم داشتیم چایی می خوردیم مادرم از جاش بلند شد  با تعجب و ناراحتی گفت: قربونت برم الهی موهات سفید شده !!! من اول فکر کردم اشتباه دیده بعد هی به بابام میگفت نه ایناهاش تو دستش گرفته بود و ول نمیکرد هی خودشو میزد میگفت ایناهاش یهو یه چیزی تو دلم هری ریخت اما چون دیدم خیلی ناراحته به روی خودم نیاودم گفتم حالا یه تار مو که چیزی نیست دوستایی دارم که کلی موهاشون سفید شده و همیشه رنگ میکنن. مادرم گفت که اونا حتما ارث دارن تو خانواده هاشون ما که نداریم!!! خیلی ناراحت شدم چون واقعیت داشت ما تو خانوادمون سفیدیه مو نداریم پدرم ۶-۳۵ سالش بوده تازه موهاش شروع کرده به سفید شدن مادرمم که تک و توک موی سفید داشت که دو سال پیش تو یه جریانی یهو کلی موهاش سفید شد داداشام هم همینطور فقط محمدتقی و مصطفی یه چند تا دونه دارن محسن و مجتبی اصلا موی سفید ندارن!! خلاصه مادرم خیلی ناراحت شد و بیچاره بابام این وسط بدهکار شده بود چون همش به بابام میگفت تقصیرتو از بس حرصش میدی اون بیچاره ام میگفت تقصیر من چیه؟!! خلاصه کلی با بابام دعوا کرد و آخرشم به ترکی بهش گفت چایی تو خوردی زود برو پایین حوصله ات رو ندارم!اونجا به روی خودم نیاوردم و از دعوای مامان و بابام فقط خندیدم اما وقتی اومدم توی آیینه نگاه کردم..... باورم نمیشد!!!
 
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387 ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


گاه مي انديشم  

              خبر مرگ مرا باتو چه كس خواهد گفت؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي

              روي تو را كاشكي مي ديدم. شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه: مهم نيست زياد

              و تكان دادن سر را كه عجيب! عاقبت مرد؟

               كاشكي مي ديدم.

من با خود مي گويم:

               چه كسي باور كرد

               جنگل جان مرا

                آتش عشق تو خاكستركرد........  

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط مهسا   | 


من هم چنان تنهایم

و این تنهایی تاریک و تلخ را

هیچ کس باور نمی کند...


هنوز هم

در پیچ و خم نادانسته ها

پرسه می زنم

هنوز راه حلی

برای این دلتنگی نیافته ام

خسته ام
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


خدایا!

پروردگارم می دانم هرگز تنهایم نمی گذاری.

می دانم تو معنای حقیقی امید هستی.

ایمان دارم وجود تو با ارزش ترین هدیه ها در زمانی است که ترسیده ام و ناامیدم، چون تو همواره در کنارم هستی، هرگز نمی ترسم، حتی اگر با بزرگ ترین مشکلات مواجه شو.م

حتی اگر در لبه پرتگاه سختی ها قرار بگیرم ایمان دارم یا مرا در آغوش خود خواهی گرفت یا دوبال پریدن از روی دشواری ها به من عطا خواهی کرد.

می دانم ترس در این زندگانی فانی جایگاهی ندارد.

اما تو روح مرا تا جایی تعالی بخش که ترس مرا از پای در نیاورد و ایمان به حضور لایتناهی تو حتی یک لحظه از وجودم رخت برنبندد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


بالاخره یک ماه مهمون داری تموم شد و من دارم یواش یواش به حالت قبلی برمیگردم. خیلی این یک ماه سخت گذشت اونقدر سخت که حدود ۴-۵ کیلو لاغر شدم یه دور قبل از سفر حج مهمون داری کردیم خوب همه می امدن و میرفتن که چی اومدیم خداخافظی! بعد که پدر و مادرم رفتن می اومدن به ما سر میزدن فکر کن شب خسته از سر کار بیایی و با کلی فکر و خیال درس که چه کنم چه کنم میدیدی اومدن پیشت که تنها نباشی! بعد که پدر و مادرم برگشتن یک روز بسیار وحشتناک داشتیم مثلا ولیمه تو سالن تدارک دیدیم که مردم نیان و برن اما خوب از اونجایی که بسیار مردم ما مهربون تشریف دارن همه یه دور اومدن خونه یه بارم سالن!!!! به طوی که عصر واقعا من عصبی شده بودم و اگه دسته خودم بودم یه دور همه رو از کوچیک تا بزرگ میشستم مینداختم رو بند! خلاصه اینکه همون شب به زور خودم رو سر پا نگه داشتم و آبرو داری کردم و حسابی هم خوشکل کردم بازم به جهت آبرو داری و پذیرای میهمانان عزیز بودیم. اینم از مزایای دختر حاجی شدن! با همه این احوال باید بگم یکی از آرزوهای بزرگم بود که پدر و مادرم سفر حج مشرف بشن و خدارو هزاران مرتبه شکر و مهمتر از اون مراسم عالی برگزار شد و همه تشکر کردن هنوزم بعد از گذشت ۷-۸ روز چند نفر تو کوچه مامانم رو دیدن و گفتن دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودین 

از همه اینها که بگذریم سخن درس خوشتر است خداکنه که این ترم به خیر و خوشی بگذره چون همه درسام رو هم انباشته شده ضمن اینکه این ترم درسهایی بسیار سختی دارم به قول یکی ازبچه ها میگفت یه آز مهندسی نرم هم برمیداشتی درسات دیگه تکمیل میشد

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


یاد خدا آرم بخش دلهاست
از آسمان طلا می بارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


مهم نيست در عشق به وصال برسي, مهم اين است که لياقت تجربه کردن يک عشق پاک را داشته باشي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مهسا   | 


 امروز دقیقا دو هفته گذشت و ما ثانیه ها رو برای برگشتن پدر و مادرمون میشماریم!  به قول محسن دیگه صدامونم یادشون رفته آخه محسن زنگ زده مامانم بهش گفته مصطفی جان تویی ؟!!!  فردا ساعت ۳ نیمه شب یعنی بامداد دوشنبه میریم فرودگاه!!!! یا جان دوباره میگیرم یا.... حتما عکس مادرجون و بابابزرگ و عطیه رو میذارم تو وب لاگم منتظر باشید البته اگر بلایی سر گوشیم نیومده باشه آخه دو هفته است ازش خبر ندارم

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387 ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مهسا   | 


خدایا: میدونم رسم روزگار همینه اما کاش اینطور نمیشد.

الا بذکرالله تطمئن القلوب

الله مع الصابرین

من یتوکل علی الله فهو حسبه

درسته که اینطوری شد اما من دیشب با این ۳ تا آیه خودم رو آروم کردم حتما صلاح نبود.

دیشب ساعت ۱۲ ما رفتیم فرودگاه  و ساعت ۴:۵ دقیقه هواپیمای صعودی به مقصد مدینه رفت امیدوارم که سفر خوشی داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط مهسا   |