هیچ کس جز سکوتم مرا نمیشناسد !
سکوتی که در پهنای پنجره همیشه تاریک اتاقم گُم شده ...
هیچ چیز نمی تواند تنهائیم را پُر کند !
تنهائی غریبی که در شریانهای تنم جاریست ...
و هیچ لحظه ای نمی تواند مرا به اوج ببرد!
اوج ثانیه هائی که تار و پود گذشته ام را رقم زد
و چه زود گذشت ...
هیچ کس، هیچ چیز و هیچ لحظه ای نمی تواند
عظمت تنهائی دریا را با تمام وسعتش در خود جای دهد ....
بالاخره امتحاناتم تموم شد اما به احتمال قریب به یقین گرافیک می افتم. وقتی با شیدائیان کلاس بر میداری آخرشم این میشه دیگه!

اینم یه نمایی از خوابگاه دانشگاه ! طبیعت رو داشته باشید!!!! خدارو شکر که من نزدیک تهران قبول شدم و مجبور نبودم برم خوابگاه والا اونجا از بین میرفتم
کثیف شلوغ پر سر و صدا و ..... تازه تو اتاق کلی ملخ بود!!
یعنی از بیرون می اومد اما ما که درز همه پنجره ها رو هم گرفته بودیم نمی دونم از کجا می اومدن! تا صبح فکر کنم ۴۵ دقیقه خوابیدم
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط مهسا
|